۳۹ سالهام... چقدر پر از شگفتی! ۳۹ سال هست که من زندهام و هر روزش رو دست و پا زدهام که زنده بمانم. یه زمانی که ۱۸ ساله بودم فکر کردن به این سن خیلی دور از واقعیت بود... همین الان هم گاهی وقتی سنم رو میگم، انگار که سن من نباشه. سن یه نفر هست که خیلی خیلی از من بزرگتره. الان، این روزها، زخمی و شکست خورده و بلند شده و زمین خورده و دویده و رسیده و نرسیده؛ دارم فکر میکنم چقدر جای شگفتی است اگه که این شانس رو داشته باشیم که سالهای زیادتری رو زندگی کنیم.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
یکی از چیزهایی که این روزها عمیقا خوشحالم میکنه اینه که خودم دارم با دست خودم پوست خودمو میکنم! از خودم یه عالمه خشم فروخورده دارم بابت همه لحظاتی که سکوت کردم یا لبخند زدم و یا حتی شوخی کردم که جو رو عوض کنم واسه حرف بیخود و یا رفتار بیخودی که دیگران داشتن و فکر کرده بودم که باید جهت صحبت ها رو به سمت دیگه هدایت کنم! منِ من کجا بوده داشته چکار می کرده اون وقت ها که فاطمه فکر کرده چنین وظیفه ای روی شونه هاش هست؟ راستش دیگه اون فاطمه رو نمیشناسم...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ ما گردانیدن رویت را در آسمان می بینیم؛ پس یقیناً تو را به سوی قبله ای که آن را بپسندی برمی گردانیم؛ پس رویت را به سوی مسجد الحرام گردان؛ و
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
رندوم اومدم یکی از چت های قدیمی که با چت جی پی تی داشتم رو انتخاب کردم که ازش این سوال رو بپرسم: از کجا بدونم که این چیزی که میخوام واقعا علاقه م هست و یا نه؟! چی شد به این سوال رسیدم؟ دارم یه کتابی میخونم که توسط یه استاد روانشناسی نوشته شده و یه جایی از صحبت میگه که ادمهای زیادی بودن که سالها دنبال یه علاقه بودن و بعدش دیگه ولش کردن و به یه چیز قابل دسترسی تر چسبیدن و دارن زندگی شون رو می کنن و خیلی هم خوشحالن.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
« فاطمه. تو از زن بودنت احساس نفرت داری. من دوستت هستم. روی این حرفم فکر کن. زود گارد نگیر دوباره. مشاور رو امتحان کن. » + بخاطر گل روی شما که حس نکنید خدایی ناکرده من زود گارد میگیرم در مقابل توهین تون، جواب این پیام رو دو روز بعدش هست که دارم میدم. راستش به حرفهاتون فکر کردم وبعد به این فکر کردم که دیگه کم کم دارم متوجه میشم که چرا آدما که سن شون بالا میره تحمل شون کم میشه و گاهی در پاسخ به حرفی، به جای پاسخ، استفاده از واژه هایی رو انتخاب میکنن که در
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
داشتم جواب کامنت امیر رو در پست قبلی میدادم که یکهو دیدم سر درددلم باز شده. این رو نوشتم: نمیدونم بحث سخت گرفتن هست و یا نه... واقعا نمیدونم. اینکه چنین جواب تند و تیز و بلند بالایی بهش دادم اتفاقا در جهت این بوده که سخت نگیرم. همیشه سخت گرفتن در نظرم این بوده که فکر کنم یه تیکه سنگم که حرفهای آدمهای دیگه نمیتونه آسیبی بهش بزنه... ولی حقیقت اینه که میزنه. به شدت هم بهم آسیب میزنه. هی در نظرم میاد که متهم شدم به اینکه از زن بودن بیزارم...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
داشتم مطلبی رو میخوندم. یاد یه اتفاقی افتادم. مبحث اتمام نامه من این بود که یه سری فاکتورهای ایمنی رو روی مدل دست جنین موش تحلیل کنم و ببینم که آیا باعث ترمیم درش میشن و یا نه. موقع ثبت پروپوزال خب همه اساتید و بزرگان رویان اومده بودن جلسه دفاع من. یکی از اساتید بسیار برجسته از من پرسید که این تحلیل هات رو چرا بجای اینکه روی دست جنین انجام بدی روی پوست بریده شده انجام نمیدی؟! راستش خشکم زده بود که چطور میتونم به مودبانه ترین وجه ممکن جوابشو بدم.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی

اومدم برم که یه مقدار آب پر کنم تو ماگ بذارم دم دستم. دهنم هنوز مزه زینک میداد. بعد دیدم که لیوان و زیرلیوانی هم کثیفه. برداشتم ببرم بشورم. در تقاطعی که من میخوام برم سمت آشپزخونه و زینب میخواد بره سمت دستشویی همو دیدیم و حال و احوال کردیم. روحیه ام خوب نبود. سانیا هر بار که میاد باهام حرف بزنه صفحه لپ تاپم رو هم نگاه می کنه. دیروز که اومده بود نگاه میکنه می گه سر کلاسی؟ و میره. تو یه جلسه آنلاین بودم.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی